رفیق
همیشه برای نوشتن دنبال بهانه میگردیم، همیشه برای همه چیز دنبال بهانه میگردیم اما ...
اما نگاهم کن که چقدر بی بهانه برایت مینویسم ... برای تویی که تنها به یک نام کوتاه میشناسمت ... برای کسی که مثل هیچ کس نیست...
شوق دوباره ای هست ... هنوز تمامی جاده ها ، تمامی ناشناخته ها ، مرا با اسم کوچکم صدا میکنند ... و من همچنان به رفتن معتقدم ...
احساس میکنم زیادی دوست میدارم ... شبیه رنگین کمان شدم از وقتی که یاد گرفتم که عادت نکنم ...
به من بگو : سلام رنگین کمان ...
چطور میتوانی با وجود این همه ، هفت رنگی ام ، در قرنی که دروغ جهانی ترین واژه شده ، باورم کنی ...
جهان ما ، هرزه شده ، کوچه به کوچه ، شهر به شهر ، که بگردی ... هیچ سقفی نیست که فقط من و تو زیر سایه اش دراز کشیده باشیم...
با این حال ، نمیدانم چرا من هنوز ، به صداقت تمامی چشمها ، ایمان دارم ... ایمان... من ایمان دارم که جایی هست هنوز برای ما ، فقط برای ما ، که صدای خنده های من و تو ، تمام خالی های هزار ساله اش را لبریز خواهد کرد ... بخند ، بخند ...
تو که میخندی ، پیچکها بیشتر و بیشتر به سمت پنجرهء اتاقم خم میشوند ...
میخندم ، اینجا که اتاقم پر از تنهایی شده ، اینجا که بلندترین صدا ، ضرباهنگ سرانگشتهای من است ... میخندم ... به هر آنچه که نباید ...
هزار بار دیگر ، از همان پله های همیشگی ، دست به دست تو ... هزار بار دیگر از همان راهروی شلوغ، پا به پای تو ... هزار بار دیگر ، با تو ، از کنار آن همه چشم خیره ، میگذرم ... با همان قهقهه ها ... رفیق ! ... گل من !
به اسم کوچکم صدایم کن ... یا به همان اسمی که دوست میداری ...
وقتی که ماهی کوچکم ، زیر پای عابران بی تفاوت گم شد ... وقتی که احساس میکردم همه چیزم را از دست داده ام ... آغوش تو ، انگار از سقوطی به بلندای هستی ، نجاتم داد ... و من هزارها ماهی کوچک دیگر ،دیدم ، روی لبهامان ، لبهای من و تو ، که نفس میکشید ، که زندگی میکرد ...
زیبا ، زیبا ، زیباتر میشویم ... روز به روز ...
بیا زمزمه کنیم ، دوباره که نه ، هزار باره ، در گوش خیابانهایی که صدای پای ما را از حفظ اند ، بیا ، بخوانیم همان سرودهایی که فقط من و تو بلدیم ... همان ترانه هایی که گوش آدمک های همیشه خواب آلود را کر میکرد ...
به من بگو : سلام ... مثل همیشه ... من با بوسه های تو به دوست داشتن اعتراف میکنم... گل من!
من چشم بسته تمامی خطوط چهره ات را تکرار میکنم ، من چشم بسته ...
وابستگی نیست ... بهتر از این هاست ...
کنارت مینشینم ...تمامی دیوار ها را به اسم ما ، نوشته اند ، دستهامان ... ما از خاطر نخواهیم رفت ...
باز هم با تو ، روی همان صندلی های سفید خواهم نشست ، آخ که چقدر دیوانگی خووووب است با تو ...
باز هم شیطنت نگاهمان ،ناممکن ها را ممکن خواهد کرد ...
و آن راهروی شلوغ و آن آدمهای همیشگی ، هنوز انگشت به دهان ، این همه قهقه اند ...
همه، ما را به اسم میشناسند ... رفیق ..
همه ، شاهدند که چگونه من و تو ، پشت به پشت هم ، سرزمین رویاهای بکر ، را فتح کردیم ، به امید حقیقت ...
با تو ، انگار گریه هم حرمت بیشتری دارد رفیق ...
بغلم کن ... بغلم کن ، باز همان عطر همیشگی من ، باز همان عطر همیشگی تو ... ولی انگار هنوز هم تازگی داریم ...
دوستت میدارم به خاطر دوست داشتن ...
فتح تمامی طلسم ها با ماست ...
مغرور باش ، گل من ! زمین ، به گام هایما دلخوش است ... مایی که هنوز ، زیر آوار جهانی هرزگی ، به ساده ترین شیوه ، خوبیم ...
به من بگو : سلام رنگین کمان ...
مداد رنگی هم که باشم ... با تو ، تک رنگم ... با تو ، به رنگ تو ... به رنگ عجیب دوست داشتن ...
رفیق ... اینجا فقط من و تو ، بلدیم به زبان ماهی ها ، زندگی کنیم ...
بیا ، من دوباره هوای شیطنت به سرم زده ... هوای بازی کردن با تو ، هر جا که قهقهه غدقن است ...
سکوت ... مرگ ماست ... سکون ... مرگ ماست ...
و من دوست میدارم ، تو را ...
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 7:35 بعد از ظهر