تبليغاتX
razeghi :: Del 2 Del
razeghi

 

به چه قیمتی گذشتی از شبهای خیس مهتاب
چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی برآب
به چه قیمتی غرور رو سر راهمون کشیدیم
چرا لحظه های با هم بودن هامون رو ندیدیم
خوب من، ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود
هردوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامون هم مرد
چیزی از لحظه نمونده، من و تو لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دل هامون رو با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار توی فکر تنهایی گم بشم، نذار حرف و حدیث مردم بشم

دلم رو اینقدر نشکن آخه این دل عاشقت بود
له نکن این قلب خون رو، آخه روزی لایقت بود
دلم رو اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتی و با بی وفاییت زدی مهر نقص باطل
تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی
اون که توی خودخواهی هات مرد، دل من بود تو ندیدی
از توی خونه وجودم به چه آسونی پریدی
ریختن غرور این مرد رو ندیدی ، نشنیدی

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 1:56 بعد از ظهر
 دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:45 بعد از ظهر

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل ازتو

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:42 بعد از ظهر
رفیق
رفیق
همیشه برای نوشتن دنبال بهانه میگردیم، همیشه برای همه چیز دنبال بهانه میگردیم اما ...
اما نگاهم کن که چقدر بی بهانه برایت مینویسم ... برای تویی که تنها به یک نام کوتاه میشناسمت ... برای کسی که مثل هیچ کس نیست...
شوق دوباره ای هست ... هنوز تمامی جاده ها ، تمامی ناشناخته ها ، مرا با اسم کوچکم صدا میکنند ... و من همچنان به رفتن معتقدم ...
احساس میکنم زیادی دوست میدارم ... شبیه رنگین کمان شدم از وقتی که یاد گرفتم که عادت نکنم ...
به من بگو : سلام  رنگین کمان ...
چطور میتوانی با وجود این همه ، هفت رنگی ام ، در قرنی که دروغ جهانی ترین واژه شده ، باورم کنی ...
جهان ما ، هرزه شده ، کوچه به کوچه ، شهر به شهر ، که بگردی ... هیچ سقفی نیست که فقط من و تو زیر سایه اش دراز کشیده باشیم...
با این حال ، نمیدانم چرا من هنوز ، به صداقت تمامی چشمها ، ایمان دارم ... ایمان... من ایمان دارم که جایی هست هنوز برای ما ، فقط برای ما ، که صدای خنده های من و تو ، تمام خالی های هزار ساله اش را لبریز خواهد کرد ... بخند ، بخند ...
تو که میخندی ، پیچکها بیشتر و بیشتر به سمت پنجرهء اتاقم خم میشوند ...
میخندم ، اینجا که اتاقم پر از تنهایی شده ، اینجا که بلندترین صدا ، ضرباهنگ سرانگشتهای من است ... میخندم ... به هر آنچه که نباید ...
هزار بار دیگر ، از همان پله های همیشگی ، دست به دست تو ... هزار بار دیگر از همان راهروی شلوغ، پا به پای تو ... هزار بار دیگر ، با تو ، از کنار آن همه چشم خیره ، میگذرم ... با همان قهقهه ها ... رفیق ! ... گل من !
به اسم کوچکم صدایم کن ... یا به همان اسمی که دوست میداری ...
وقتی که ماهی کوچکم ، زیر پای عابران بی تفاوت گم شد ... وقتی که احساس میکردم همه چیزم را از دست داده ام ... آغوش تو ، انگار از سقوطی به بلندای هستی ، نجاتم داد ... و من هزارها ماهی کوچک دیگر ،دیدم ، روی لبهامان ، لبهای من و تو ، که نفس میکشید ، که زندگی میکرد ...
زیبا ، زیبا ، زیباتر میشویم ... روز به روز ...
بیا زمزمه کنیم ، دوباره که نه ، هزار باره ، در گوش خیابانهایی که صدای پای ما را از حفظ اند ، بیا ، بخوانیم همان سرودهایی که فقط من و تو بلدیم ... همان ترانه هایی که گوش آدمک های همیشه خواب آلود را کر میکرد ...
به من بگو : سلام ... مثل همیشه ... من با بوسه های تو به دوست داشتن اعتراف میکنم... گل من!
من چشم بسته تمامی خطوط چهره ات را تکرار میکنم ، من چشم بسته ...
وابستگی نیست ... بهتر از این هاست ...
کنارت مینشینم ...تمامی دیوار ها را به اسم ما ، نوشته اند ، دستهامان ... ما از خاطر نخواهیم رفت ...
باز هم با تو ، روی همان صندلی های سفید خواهم نشست ، آخ که چقدر دیوانگی خووووب است با تو ...
باز هم شیطنت نگاهمان ،ناممکن ها را ممکن خواهد کرد ...
و آن راهروی شلوغ و آن آدمهای همیشگی ، هنوز انگشت به دهان ، این همه قهقه اند ...
همه، ما را به اسم میشناسند ... رفیق ..
همه ، شاهدند که چگونه من و تو ، پشت به پشت هم ، سرزمین رویاهای بکر ، را فتح کردیم ، به امید حقیقت ...
با تو ، انگار گریه هم حرمت بیشتری دارد رفیق ...
بغلم کن ... بغلم کن ، باز همان عطر همیشگی من ، باز همان عطر همیشگی تو ... ولی انگار هنوز هم تازگی داریم ...
دوستت میدارم به خاطر دوست داشتن ...
فتح تمامی طلسم ها با ماست ...
مغرور باش ، گل من ! زمین ، به گام هایما دلخوش است ... مایی که هنوز ، زیر آوار جهانی هرزگی ، به ساده ترین شیوه ، خوبیم ...
به من بگو : سلام  رنگین کمان ...
مداد رنگی هم که باشم ... با تو ، تک رنگم ... با تو ، به رنگ تو ... به رنگ عجیب دوست داشتن ...
رفیق ... اینجا فقط من و تو ، بلدیم به زبان ماهی ها ، زندگی کنیم ...
بیا ، من دوباره هوای شیطنت به سرم زده ... هوای بازی کردن با تو ، هر جا که قهقهه غدقن است ...
سکوت ... مرگ ماست ... سکون ... مرگ ماست ...
و من دوست میدارم ، تو را  ...
 

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 7:35 بعد از ظهر
اینم به مناسبت والنتاین
 

عشق من تو باش .نه برای اینکه توی این دنیای بزرگ تنها نباشم.

تو باش تا در دنیایبزرگ تنهاییم

تنها ترین باشی

دوستت دارم عشق من

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 7:48 بعد از ظهر

خدا حافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که

بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که

منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه می شه باور کرد

دوباره آخر جاده اس

خداخافظ واسه اینکه

نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو
همینه رسم این دنیا

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 7:31 بعد از ظهر
WHat comES aFter TendeR kisSEs

خودمان را که نگرفته‌ایم دیگر.

زندگی با تمام جزییاتش، تکه به تکه اش، همه چیزش...  مثل یک فیلم پورنـــــــــو خوش ساخت است.

وقتی دو نفر همدیگر را می‌بوسند، محال است پلان بعدی تصویر همان دو نفر باشد که دارند کنار دریا دست در دست همدیگر شاد و خرم در لانگ شات می‌دوند

|+|
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 7:31 بعد از ظهر
دل شیدا

جایی که جایِ بودنِ من نیست ،

تنها دلیلِ حضورم حضورِ همنفسی ست .

مائیم و این دلِ شیدا

- که تنگ

  درآغوشِ آن

  همیشه کسی ست .

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 7:19 بعد از ظهر

هیچ ارتفاعی برای سقوط ومرگ من کافی نیست ...

 از چشمان تو باید بیفتم ...

مرگ من اینگونه است

|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 7:13 بعد از ظهر
انان که دیروز تیشه برداشتند

امروز کوه را خورد شده میبینند

|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 1:37 بعد از ظهر

می روی شاد و دریغ

ونمی دانی هیچ...!!

بعد این فاصله ها کمر صبر مرا می شکند

سفرت بی تشویش

برو ای سادترین خاطره زندگیم

حکم اجبار طبیعت جاریست

دست ما نیست دگر ...

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 7:48 بعد از ظهر


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 7:40 بعد از ظهر

بگی نگی این روزا بازم

خیلی دلم تنگ برات

بدجوری تنهام دوباره

بی تو با اون رنگ چشات

بگی نگی چند وقته که

دلتنگیام زیاد شده

باز هوای تو رو دارم

بهونه هام خیلی شده...

بخوای نخوای دوستت دارم...

بیای نیای منتظرم...

بگی نگی دق می کنم

 اگه تو تنهام بزاری...

کاشکی تو گرمای نگات

بغض یخیمو بشکنم...

حس بکنم که عاشقم

شاید که باورت کنم.

تو لحظه های خستگیم

سر روی شونت بزارم

تو اوج بی کسیام به گریه عادت می کنم...

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 7:32 بعد از ظهر
چند تا عکس توپ

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 3:52 بعد از ظهر
نامه تکان دهنده یک دختر ده ساله

 

می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "
 

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 8:20 بعد از ظهر
من؟؟؟

 دلم تنگ است...  

 دلم تنگ است ... 

 دلم اندازه حجم قفس تنگ است...

 سکوت از کوچه لبريز است...

 صدايم خيس و باراني است

  نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است...؟

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 1:8 بعد از ظهر
شقایق

شاید ان روز که سهراب نوشت

"تاشقایق هست زندگی باید کرد"

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت :

هر گلی هستی باش

چه شقایق چه گل میخک ویاس

زندگی اجبارست .

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 8:11 بعد از ظهر
kiss


kiss

 

بوسه مگر چیست؟

فشار دو لب

این که گنه نیست به درگاه رب!

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:15 بعد از ظهر
تنهایی من

 مرا اينگونه باور کن...

 کمي تنها...

 کمي بي کس..

 کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده!!

خدا ديگر کجا رفته..؟؟!

 نمي دانم مرا آيا گناهي هست...؟؟

که شايد هم به جرم آن..

غريبي و جدايي هست

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:56 قبل از ظهر

                  گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت

                   سال هاست كه از ديده ي من رفتي،  ليك

                     

                        دلم از اتش عشقت لبریز      

                                دفتر عمر مرا                                                              

                      دست ايّام ورق ها زده است

                                زير بار غم عشق

                      قامتم خم شدو پشتم بشكست

                                   در خيالم امّا

                              همچنان روز نخست

                         تويي آن قامت بالنده هنوز

  

                               در قمار غم عشق

                        دل من بردي و با دست تهي

                           منم آن عاشق بازنده هنوز

 

               "آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

                    گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند

                        زير خاكستر جسمم باقي است

                         آتش سركش وسوزنده هنوز

             

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 5:48 بعد از ظهر
دردل های یک دهه شصتی
 دهقان فداکارپيرشده...

چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن...

 کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه...

، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است...

،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده...

آرش کمانگيرمعتاد شده...

 شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي...

 رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!

راستي سر ما ايرانيها چه آمده؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 5:3 بعد از ظهر

به خدا غنچه شادی بودم
 دست عشق امدو از شاخه ام چید 
شعله ی آه شدم صد افسوس
 که لبم باز بر ان لب نرسید

به خاطر تو ..

|+|
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:32 بعد از ظهر
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

 وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي

 دلت يه کلبه ساخته.

|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:43 بعد از ظهر
 

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید
 اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد
چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه
زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
مستی من از تو و از همت چشمان توست
جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو
در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار
 حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی
 گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟

با تشکرا از ...

|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:34 بعد از ظهر

 

 

تسلیت قلب صبورم ...

دیگه اون دوست نداره...

سهم اون یه عشق تازه است

سهم تو طناب داره...

بسه اشکاتو نگهدار

غم تو یکی دوتا نیست...

پا نذار روی غرورت

جای اون به زیر پا نیست...

|+|
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 6:47 بعد از ظهر
غم نوشته های تنهایی

      

 

تو یه تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
 
 
 

دو سه روزه که دلم بد جوری هواتو کرده

باز دوباره هوس گرمی نگاهتو کرده

         چند شبه که باز دوباره تو به خوابم نمیای

    تو سراغه این دله خونه خرابم نمیای...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 5:25 بعد از ظهر

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 4:45 بعد از ظهر

آرزو دارم شبي عاشق شوي.

آرزو دارم بفهمي درد را.

تلخي برخوردهاي سرد را.

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

 مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من..

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

|+|
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:36 قبل از ظهر
دل نوشته ها
من به آمار زمین مشکوکم

                             اگر این سطح پر از ادم هاست

                                        پس چرا این همه دلها تنهاست.

بقیه متن ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 3:50 بعد از ظهر
<